X
تبلیغات
ミ★ミکولاکミ★ミ - داستان های جالب
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من.ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت...علی بی غم 0632
شنبه شانزدهم فروردین 1393

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پير دانا نزد او رفتند.
پيرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نيز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم ما
نند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پير عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید.

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 15:47 | | قالب بلاگفا
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.


برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید...
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 15:44 | | قالب بلاگفا
یکشنبه پنجم آبان 1392

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کن.

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزیزم شام چی داریم؟"
و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!"
.
.
حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد!!!
اگر مشکلات خود را ببینیم و در پی اصلاح آن باشیم دیگر وقتی برای ایراد گیری از دیگران پیدا نمیکنیم

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 20:33 | | قالب بلاگفا
جمعه بیست و ششم مهر 1392
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:
"دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :
"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:

"قدر خودش را نمی داند . . ."

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 10:2 | | قالب بلاگفا
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392

در یک دزدی بانک یکی از ایالات آمریکا دزد فریاد کشید :
 “همه افراد حاضر در بانک ، حرکت نکنید ، پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد”
 همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند
 این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن .
 هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت)
 به دزد پیرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم»
 دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد.
 امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم»
 این را میگویند: «تجربه» اینروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده میشود!
 پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند ، مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید.
 اما رییس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودان هم ۱۰ میلیون از بانک برای خودمان برداریم
 و به آن ۷۰ میلیون میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم»
 اینرا میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت !
 رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»
 اینرا میگویند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود.
 روز بعد، تلویزیون اعلام میکند ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است.
 دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند ۲۰ میلیون بیشتر بدست آورند.
 دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند:
 «ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد.
 اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن بدست آوردند.
 انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود.»
 اینرا میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»
 رییس بانک با خوشحالی میخندید زیرا او ضرر خودش در سهام را در این بانک دزدی پوشش داده بود.
 اینرا میگویند؛ «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 10:5 | | قالب بلاگفا
یکشنبه دهم شهریور 1392

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

 یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

 از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

 با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

 روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
 صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

 برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

 درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

 از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

 در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

 در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

 یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

 یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

 همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

 اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

 او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

 شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

 جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

 سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 17:9 | | قالب بلاگفا
دوشنبه هفتم مرداد 1392
همایشی برای بانوان با عنوان چگونه با همسر خود عاشقانه زندگی کنید برگزار شده بود، توی این همایش از خانم ها سوال شد که:


چه کسانی عاشق همسرانشون هستند؟

همه زنها دستاشون رو بالا بردن

سوال بعدی این بود که : آخرین باری که به همسرتون گفتید عاشقش هستید کی بود؟

بعضی ها گفتن امروز … بعضی ها گفتن دیروز… بعضی ها هم گفتند یادشون نمییاد

بعد ازشون خواستند که به همسرانشون اس ام اس بفرستند و بگن: همسر عزیزم من عاشقت هستم
همه اینکار رو کردند

ازشون دوباره درخواست کردند گوشیشون رو بدن به کناریشون تا جواب اس ام اسهایی که براشون اومد بود رو بلند بخونن

خوب یکسری از جواب اس ام اس ها رو براتون نوشتم:

- شما؟

- اوه مادر بچه های من ، مریض شدی؟

- عزیزم منم با منی؟

- حالا که چی ؟ بازم ماشین رو کجا کوبوندی؟

- من منظورت رو متوجه نمی شم؟

- باز دوباره چه دست گلی به آب دادی؟ این سری دیگه نمی بخشمت

- ؟؟!!

- خوب برو سر اصل مطلب ، چقدر پول لازم داری؟

- من دارم خواب می بینم؟

- اگه نگی این اس ام اس رو واقعا برای کی فرستادی قول میدم یکی رو بکشم
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 11:39 | | قالب بلاگفا
پنجشنبه سوم مرداد 1392

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را
طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد
و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 17:21 | | قالب بلاگفا
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392

در روزگاري دور حدود قرن پانزدهم ميلادي، در روستايي نزديك نورنبرگ آلمان يك خانواده پر جمعيت 10 نفره زندگي مي كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگي آنها را نمي داد براي همين او شبانه روزي كار مي كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند.

در بين فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهاي آلبرت و آبريش. آنها علايق يكساني هم داشتند و دوست داشتند در آينده نقاش يا مجسمه ساز شوند. آنها آكادمي هنر سوئد را براي تحصيل خود انتخاب كرده بودند.

سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسيدند. اما پدر قادر به پرداخت هزينه تحصيل هردوي آنها بطور همزمان نبود. براي همين قرار شد كه قرعه كشي كنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با كار در معدن كمك خرج تحصيل برادرش باشد.

قرعه به نام آبريش افتاد و او به سوئد رفت وبه تحصيل در رشته نقاشي پرداخت. آلبرت هم در معدن كار مي كرد. 4 سال گذشت و حالا آبريش يك نقاش معروف شده بود. او با خوشحالي به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود.

اما دستهاي آلبرت در اثر كار در معدن خراب و ضخيم شده و انگشتانش از حالت طبيعي خارج شده بودند. او گفت: من ديگر با اين دستها قادر به نقاشي نيستم اما دستهاي تو دستهاي من هم هست. مهم اين است تو به آرزويت رسيدي. آبريش اشك ريخت و برادرش را در آغوش گرفت. برادري كه آينده اش را فدايش كرده بود.

سالها گذشت و نام آبريش دورر بعنوان بهترين نقاش رنسانس در همه دنيا پخش شد. اما ازميان همه آثارش يك نقاشي بسيار زيبا وجود دارد كه آن را از روي دستهاي برادرش آلبرت كشيده و به او هديه كرده است. يك شاهكار هنري معروف به نام "دستان بهشتي".

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 10:59 | | قالب بلاگفا
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد:
«اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت:
«متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.
نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه.
اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.
5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد.
مرد جواب داد:
«من ايميل ندارم.»
نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد:
«شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: « آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت!!

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 20:48 | | قالب بلاگفا
سه شنبه بیستم دی 1390
اسپانيايي‌ها (با سر و صداي متن): A-853 با شما صحبت مي‌كند. لطفاً ۱۵درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب كنيد. شما داريد مستقيماً به طرفما مي‌آييد. فاصله ۲۵ گره دريايي.

 

 

آمريكايي‌ها (با سر و صداي متن): ما به شما پيشنهاد مي‌كنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نكنيد.

 

اسپانيايي‌ها: منفي. تكرار مي‌كنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نكنيد.

 

آمريكايي‌ها (يك صداي ديگر): كاپيتان يك كشتي ايالات متحده آمريكا با شما صحبت مي‌كند. به شما اخطار مي‌كنيم ۱۵ درجه بشمال بچرخيد تا تصادف نشود.

 

اسپانيايي‌ها: اين پيشنهاد نه عملي است و نه مقرون به صرفه. به شما پيشنهاد مي‌كنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نكنيد.

 

آمريكايي‌ها (با صداي عصباني): كاپيتان ريچارد جيمس هاوارد، فرمانده ناو هواپيمابر يو اس اس لينكلن با شما صحبت مي‌كند. ۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم كننده، ۴ ناوشكن، ۶ زيردريايي و تعداد زيادي كشتي‌هاي پشتيباني ما را اسكورت مي‌كنند. به شما پيشنهاد نمي‌كنم، به شما دستور مي‌دهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض كنيد. در غير اينصورت مجبور هستيم اقدامات لازمي براي تضمين امنيت اين ناو اتخاذ كنيم. لطفاً بلافاصله اطاعت كنيد و از سر راه ما كنار رويد !!!

 

اسپانيايي‌ها: خو آن مانوئل سالاس آلكانتارا با شما صحبت مي‌كند. ما دو نفر هستيم و يك سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطي آبجو و يك قناري كه فعلاً خوابيده ما را اسكورت مي‌كنند. پشتيباني ما ايستگاه راديويي زنجيره ديال ده لاكورونيا و كانال ۱۰۶ اضطراري دريايي است. ما به هيچ طرفي نمي‌رويم زيرا ما روي زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايي A-853 Finisterra روي سواحل سنگي گاليسيا هستيم و هيچ تصوري هم نداريم كه اين چراغ دريايي در كدام سلسله مراتب از چراغ‌هاي دريايي اسپانيا قرار دارد. شما مي‌توانيد هر اقدامي كه به صلاحتان باشد را اتخاذ كنيد و هر غلطي كه مي‌خواهيد بكنيد تا امنيت كشتي كثافتتان را كه بزودي روي صخره‌ها متلاشي مي‌شود تضمين كنيد. بنابراين بازهم اصرار مي‌كنيم و به شما پيشنهاد مي‌كنيم عاقلانه‌ترين كار را بكنيد و راه خودتان را ۱۵ درجه جنوبي تغييردهيد تا از تصادف اجتناب كنيد.

آمريكايي‌ها: آها. باشه. گرفتيم. ممنون

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 20:26 | | قالب بلاگفا
جمعه بیست و دوم مهر 1390
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم. وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید، این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید.
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 2:2 | | قالب بلاگفا
چهارشنبه سی ام شهریور 1390

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 20:20 | | قالب بلاگفا
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390
آزمون چند گزینه ای سواد اینترنتی شما!  فکر می کنید به عنوان یک کاربر که زمینه تخصصی اینترنت نداشته چقدر در اینترنت با سواد و شهروند محسوب می شوید؟ این پرسشهای چند گزینه ای را جواب دهید تا در آخر بررسی بیشتر کنیم. لطفا” صادقانه به خودتان جواب بدهید!
A
-چند مرورگر اینترنتی استفاده میکنید؟
1) فقط اینترنت اکسپلورر
2) فقط فایرفاکس
3) ترکیبی اقلا” دو عضوی از کروم و فایرفاکس و اپرا و سافاری

B
-مرورگر و برنامه های اینترنتی من:
1)همان هست که ابتدا نصب شده بود.
2) هرگاه سی دی برنامه جدید دستم برسد به روز میکنم.
3) علاوه بر مرورگر و برنامه های اینترنتی افزونه ها هم به روز می کنم.

C
-اگر مطلب جالبی در وب ببینید چگونه منتشر می کنید؟
1)ایمیل
2)مسنجر
3)شبکه های اجتماعی

D
-چند مشخصه جدید HTML5 را می شناسید؟
1)هیچی
2)فقط یک مورد
3)بیش از دو مورد

E
-به چه نحوی موجودیت اینترنتی دارید؟
1)ایمیل و چت
2)وبلاگ بدون دامنه مخصوص
3)وبلاگ با دامنه مخصوص

F
-اگر مشکلی برخورد کنید چگونه حل می کنید؟
1)از دوستانم میپرسم
2) در انجمنهایی که عضو هستم مطرح میکنم
3) شخصا” در گوگل جستجو میکنم

G
-چند موتور جستجو می شناسید؟
1)فقط گوگل
2)حداکثر 3 موتور جستجو
3)بیش از 4 موتور جستجو

H
-یه نظر شما سخت ترین کار گوگل کدام مورد است؟
1)پاسخگویی به این حجم کاربر
2) کاویدن وب برای یافتن تغییرات
3) دسته بندی و مرتب سازی مطالب با عناوین کلیدی آنها

I
-چند تا از اصلاحات زیر را می شناسید؟
SSL- PHP - ASP - FLV - Java - Ads - XSS - DDos - Spam - FTP - Certificate - Sandbox
1)حداکثر 3 مورد
2) 3 تا 7 مورد
3) بیش از 8 مورد

J
-کدام ابزارها را برای دفاع از خود در اینترنت دارید؟
1)آنتی ویروس
2)آنتی ویروس و فایروال
3) آنتی ویروس و فایروال و آگاهی به علایم مشخصه وب سایتهای مضر

K
-انواع کوکی را می شناسید؟
1)اصلا” کوکی چیست؟
2)میدانم چیست اما تنوع آن را نمی دانم.
3) بله می شناسم

L
-چند تا از این اصلاحات را می شناسید؟
Web forgery - Paypal - eBay - Safari - DNS - SEO - PageRank - Alexa - Thunderbird - WebKit
1)حداکثر 3 مورد
2) 3 تا 7 مورد
3) بیش از 8 مورد

 

:::::::::::::جواب این تست در ادامه مطلب :::::::::


برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید...
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 2:36 | | قالب بلاگفا
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی" پرسید:
اگر کوسه‌ها آدم بودند، با ماهی‌های کوچولو مهربانتر می‌شدند؟
آقای کی گفت: البته! اگر کوسه‌ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهیها جعبه‌های محکمی ‌می‌ساختند،
همه جور خوراکی توی آن می‌گذاشتند،
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی‌های کوچولو را هم داشتند.
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی‌های بزرگ بر پا می‌کردند،
چون که
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند
وبه آنها یاد می‌دادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود
به آنها می‌قبولاندند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد می‌دادند که چطور به کوسه‌ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده‌یی که فقط از راه اطاعت به دست می‌آیید
اگر کوسه‌ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌کشیدند،
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می‌آوردند که در آن ماهی کوچولو‌های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه‌ها شیرجه م‌یرفتند.
همراه نمایش، آهنگهای مسحور کننده‌یی هم می‌نواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه‌ها می‌کشاند.
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می‌آموخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه‌ها آغاز می‌شود"

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 19:33 | | قالب بلاگفا
سه شنبه یازدهم مرداد 1390
دخترهای دانشگاه باید اسلحه حمل کنند!
تریبون مستضعفین- خاطره‌ای از حجة‌الاسلام مسلم داوودنژاد، مشاور فرهنگی در دانشگاه‌های استان اصفهان:

قبل از نقل خاطره بگویم که بعضی از کلاسهای دانشگاه ما تا ساعت ۱۰ شب ادامه دارد و این باعث مشکل برای خیلی از دختران شده است!
ساعت حدود ۵ عصر بود و من مشغول نوشتن یک طرح برای باشگاه پژوهشی در کمیته ی فرهنگی بودم کاملا تمرکز گرفته بودم که ناگهان یک دختر خانمی مانتویی با ظاهری بسیار نامناسب وارد اتاق من شد و سلام کرد!
جواب سلامش که دادم بدون مقدمه گفت :
«حاج اقا ببخشید می توانم به شما اعتماد کنم؟ بچه‌ها می گویند راز کسی را فاش نمی کنید !»
من هم بگونه ای که خیالش را راحت کنم محکم گفتم :
«مطمئن باش من در موضع مشورت به هیچ کس خیانت نمی کنم.»
همین که خیالش راحت شد چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با احتیاط گفت :
«حاج اقا من یک سؤال شرعی دارم آیا دختران می توانند برای امنیت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟»
شما بودی چی می گفتی؟
من که از تعجب نمی دانستم چه بگویم تمرکز گرفتم و با تامل گفتم :
«منظورت را واضح تر بگو»
آن دختر خانم که یک دیگر جرات حرف زدن پیدا کرد بود گفت:
«حاج اقا راستش را بخواهید من هر روز یک اسلحه رزمی امثال چاقو و … با خودم دارم ولی می خواهم یک کلت کمری تهیه کنم!»
توی این دانشگاه ما چیزهایی آدم می بیند که در هیچ جای دنیا نمونه ندارد!
گفتم : «آخه چرا؟»
گفت : «حاج اقا من بعضی وقتها که تا ساعت ۹ یا ۱۰ شب کلاس دارم وقتی به منزل برگردم نزدیک ساعت ۱۱ شب می شود برای همین وقتی از دانشگاه به طرف خانه می روم در پیاده رو که پسرها اذیت می کنند و متلک می گویند وقتی منتظر تاکسی می شوم ماشین ها مدل بالابوق می زنند و اذیت می کنند ! حاج اقا بخدا شاید وضع ظاهریم به نظر شما بد باشد ولی من اهل خلاف و رابطه های نامشروع نیستم من فقط دلم می خواهد خوش تیپ باشم !»
من هم بدون مکث گفتم : «خوب از نظر دین هیچ طوری نیست شما اسلحه دفاعی داشته باشید اصلا همه دختران برای دفاع از خود باید نوعی اسلحه حمل نمایند ولی نه هر سلاحی یک نوع سلاح است که خیلی هم قدرت تخریب و دفاعی بالایی دارد»

بنده ی خدا که منتظر موضع مخالف من بود با این حرفهای من داشت شاخ در می اورد برای همین خیلی زود گفت: «چی؟ چه؟ چه اسلحه ایی مجاز است؟ اسمش چیه ؟»
من که دیدم بدجوری عجله دارد گفتم :«اگر بگویم قول می دهی یک هفته استفاده کنی اگر جواب نداد دیگر استفاده نکنی»
بنده خدا خیلی هیجان زده شده بود گفت: «قول می دم قول می دم … قول مردونه !»
گفتم : «اسم آن سلاح بی خطر و بسیار کار آمد چادر است! شما یک هفته استفاده کنید ببینید اگر کسی مزاحم شما شد دیگر هیچ وقت به طرفش نروید!»
با تعجب مثل کسی که ناگهان همه انرژی او کاهش پیدا کرده باشد گفت: «چادر! اخه چادر …»
گفتم : «دیگه اخه ندارد یک هفته هم هیچ اتفاقی نمی افتد»
با حالت نیمه ناامیدی تشکر کرد و رفت.

و من ماندم و فکر مشغول که ای بابا عجب کاری کردم نکند بنده خدا دیگر هیچ وقت سراغ چادر نرود نکند از مشورت کردن با روحانی بیزار شود. حضرت وجدان من را سرگرم این فکرها کرده بود که یادم افتاد به حرف امام خمینی عزیزکه فرمودند: «ما مامور به وظیفه هستیم نه مامور به نتیجه !»
لذا با خدای خودم خیلی خودمانی گفتم : « خدایا من سعی کردم وظیفه ام را انجام دهم انشالله مورد رضایت تو قرار گرفته باشد بقیه اش هم ،هر چه تو صلاح بدانی… »
مدت حدود یکی دو ماه از جریان گذشت و من به کلی فراموش کرده بودم تا اینکه روزی یک خانم محجبه به اتاق من آمد سلام کرد گفت : «حاج اقا می شناسی؟»

من هم هرچه فکر کردم به یاد نیاوردم برای همین گفتم : «بخشید شما را نمی شناسم»

گفت : «من همان دختری هستم که اسلحه به من دادی تا همراه خودم حمل کنم حالا هم که می بینید مثل یک بچه ی خوب، سلاح چادر حمل می کنم هرچند هنوز درست و حسابی چادری نشده ام! ولی مادرم

خیلی دعاتون کرده چونکه هر روز بخاطر چادر نپوشیدن من در خانه دعوا داشتیم .راستش حاج اقا خانواده ما مخصوصا مادرم چادری هست و اهل مجالس مذهبی ولی من فرزند ناخلف شده بودم که حالا به قول مادرم سر به راه شدم»
من هم که حیرت زده شده بودم گفتم : « خوب برایم تعریف کنیدچه شد که چادری بودن را ادامه دادی؟»

مکثی کرد شروع به گفتن جریان کرد: « راستش حاج آقا وقتی از اتاق شما رفتم خیلی درباره حرفهای شما با تردید فکر کردم ولی تصمیم گرفتم امتحان کنم برای همین چند روزی وقت برگشتن از دانشگاه بطوری که همکلاسی ها متوجه نشوند مخفیانه چادر می پوشیدم ولی از وقتی که چادر بر سر می کنم ساعت ۱۰ و یا ۱۱ شب هم که از دانشگاه بر می گردم نه پسری به من متلک می گوید نه ماشین مزاحم بوق می زند اصلا کسی تصور نمی کند که من چادری اهل خلاف باشم راستش را بخواهید بدانید هیچ وقت فکر نمی کردم دخترهای چادری این همه امنیت دارند! و این همه خیالشان از بابت مزاحم های خیابانی راحت است. کم کم جریان چادری پوشیدن من را بچه های کلاس متوجه شدند الان هم مدتها است که دائم با چادر رفت و امد می کنم و از کسی هم خجالت نمی کشم البته فکر نکنید حالا دیگر بسیجی شده ام ولی قصد ندارم اسلحه ایی که تازه کشفش کرده ام را به این راحتی از دست بدهم. بعضی از دخترای کلاس متلک می گویند ولی بیچاره هاخبر ندارند من چه گنجی یافته ام. البته جریان را برای یکی از بچه ها که نقل کردم تمایل پیدا کرده برای فرار از دست مزاحم ها چادر بپوشد ولی خودش می گوید خانواده اش اصلا اهل چادر و امثال چادرنیستند ولی فکر کنم تصمیم دارد چادر بخرد»
راستش را بخواهید من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم برای همین فقط به حرفهای او توجه می کردم دلم می خواست زودتر از اتاق برود تا اشکهایم سرازیر شوند.
وقتی از اتاق رفت تنها کاری که توانستم انجام بدهم سجده شکر بود
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 1:41 | | قالب بلاگفا
دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390
اظهارات جالب شوالیه مایکروسافت/ کودکان دومین ثروتمند دنیا در حسرت آی-پاد!
"بیل گیتس" بنیانگذار شرکت بزرگ مایکروسافت در میان دیوارهای شیشه ای ساختمان 500 میلیون دلاری، فناورانه و دوستدار محیط زیست بنیاد خیریه بیل و ملیندا گیتس در سیاتل به سوالات دیلی میل درباره زندگی خصوصی و حرفه ای اش پاسخهای جالب و خواندنی داده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، گیتس می گوید این ساختمان منحصر به فرد و پاک زاییده تخیلات همسرش ملیندا بوده و وی تنها چکهای مربوط به آن را امضا کرده است.

به نظر می آید گیتس، فردی که موفق به بنای شرکتی چند میلیارد دلاری شده است، رفتارهای بسیار خام و ضمختی از خود نشان می دهد و آشنایی چندانی با ظرافتهای زندگی اجتماعی ندارد. صدای او بسیار بلند است، در هنگام صحبت کردن حرکت نمی کند و حین پاسخ دادن به سئوالات خبرنگار به آرامی و در حالی که دستهایش را به یکدیگر قفل کرده است، صندلی خود را تاب داده و با یک خودکار بازی می کند.

بیل گیتس تا سن 55 سالگی بارها و بارها بر روی جلد مجله فوربس خودنمایی کرده است. وی به عنوان بنیانگذار شرکت مایکروسافت به همراه پل آلن در سال 1975 اولین سنگ بناهای شرکتی نرم افزاری با ارزشی غیر قابل تصور را بر روی هم چیدند، ارزشی که در بیشترین حالت به 400 میلیارد دلار رسیده است.

گیتس دوستان مشهور زیادی در سرتاسر جهان دارد و در سال 2005 وی توسط ملکه انگلستان عنوان افتخاری شوالیه را دریافت کرد. وی اکنون رسما دومین مرد ثروتمند جهان به شمار می رود و با اهدای 28 میلیارد دلار به خیریه، اکنون دارایی وی به 56 میلیارد دلار رسیده است.

با این همه گیتس معتقد است پول زیاد نمی تواند برای سه فرزند 15، 12 و 9 ساله اش چندان مفید باشد. وی باور دارد این سه تنها بخشی جزئی از ثروت وی را دریافت خواهند کرد و باید راه زندگی خودشان را به تنهایی بیابند.

گیتس جوان در دفتر مایکروسافت

گیتس می گوید تا سن 20 سالگی حتی یک روز هم به مرخصی نرفته است. وی در مورد کار بسیار متعصب بوده است که البته اکنون کمی از میزان آن کاسته شده است. وی در پاسخ به این سوال که آیا در برابر درخواستهای مکرر فرزندانش برای داشتن یک آی-پد، آی-فن و یا آی-پاد تسلیم شده است یا نه؟ با چهره ای جدی می گوید آنها جایگزین تحت ویندوز این ابزارها را دارند. آنها دستگاه پخش موسیقی Zune را در اختیار دارند که دستگاه قابل حمل و تحت ویندوز بسیار خوبی است، به گفته گیتس فرزندانش بچه های محروم از فناوری نیستند.

گیتس درباره اینکه آیا جایگاه مایکروسافت در قلبش توسط بنیاد خیره اش جایگزین شده است یا نه می گوید: تمامی روزهای باقی مانده از زندگی من به این بنیاد خیریه اختصاص یافته است. گیتس در سال 2008 از کار در شرکت مایکروسافت بازنشسته شد و بسیاری باور دارند خروج وی از این شرکت به نوعی منجر به رکود فعالیتهای مایکروسافت شده است. او می گوید هرگز دوباره به مایکروسافت باز نمی گردد و آن را مشغولیتی نیمه وقت می داند.

اکنون دارایی بنیاد خیریه گیتس 37.1 میلیارد دلار است که گیتس می خواهد تمامی آن را در راه خیریه صرف کند. بنیاد خیریه بیل و ملیندا گیتس کار خود را از سال 1994 و در پی رویداد ناگوار مرگ مادرش که گیتس را وادار به تفکر درباره فرارسیدن مرگ خود کرد، آغاز کرده است. وی تصمیم گرفت برای بیماری هایی که کشورهای فقیر را مورد هجوم قرار می دهند، واکسن تولید کند، ساده ترین راه برای کمک به افراد فقیر.

چهره خندان بیل گیتس در زمان بازداشت به جرم رانندگی بدون گواهینامه

گیتس در پاسخ به این سوال که چرا درمان سرطان را جایگزین تولید واکسن نکرده است می گوید: شعار بنیاد ما این است: جان همه انسانها به یک اندازه ارزشمندند. زمانی که در سه سالگی از ابتلا به مالاریا جان خود را از دست بدهی، با اینکه در 70 سالگی در اثر حمله قلبی یا سرطان بمیری تفاوت زیادی وجود دارد. همچنین جهان برای درمان سرطان بودجه زیادی را اختصاص داده است از این رو ثروت یا فقر نمی تواند بر روی درمان شدن بیماران سرطانی چندان تاثیر گذار باشد.

وی طی جدیدترین تلاشهای خود برای جمع آوری هزینه در انگلستان برای تولید واکسن به کمک دیوید کمرون نخست وزیر این کشور در حدود 3.7 میلیارد دلار کمک نقدی جمع آوری کرده است که می تواند هزینه واکسیناسیون 243 میلیون انسان را در برابر بیماری هایی مانند ذات الریه و سرخک در فقیرترین کشورهای جهان تامین کند. کمرون و گیتس امیدوارند این پول بتواند طی چهار سال آینده جان چهار میلیون انسان را از مرگ نجات دهد.

وی با شنیدن این سوال که آیا تمامی کمکهای خارجی واقعا به دست افراد نیازمند می رسد یا نه کمی ناراحت شد به ویژه با شنیدن نام رابرت موگابه در زیمبابوه. وی می گوید هیچ کس از طریق دولت موگابه به زیمبابوه کمکی نمی کند. موسسه های خیریه ای مانند برنامه جهانی غذا به پایگاه های اصلی می روند. گیتس می گوید زمانی که واکسنی خریداری می شود، درباره آن دقت بسیار زیادی به عمل می آید، تخفیفهای ویژه گرفته می شود، تعداد کودکانی که واکسنها را دریافت می کنند تحت کنترل است و افرادی مانند موگابه نمی توانند واکسنها را انبار کنند.

به گفته گیتس کشورهایی که کمکهای نقدی دریافت می کنند درجه بندی می شند، برای مثال کره طی یک نسل از یک کشور گیرنده کمک به یک کشور کمک کننده تبدیل شد، چین نیز بخشی از دریافتهای خود را متوقف کرده و اکنون یک کشور خنثی است اما هندوستان با وجود میلیونرهایی که دارد همچنان برای کنترل میزان مرگ و میر در میان کودکان به کمک نیاز دارد.

بیل و ملیندا گیتس بنیانگذاران بنیاد خیریه گیتس

وی می گوید افرادی که در این کشورها با وی ملاقات کرده اند، با وجود شهرت بالایی که در کشورهای غربی دارد، او را نمی شناسند. در واقع گیتس در کشورهای فقیر هیچکس نیست. وی می گوید: آنها من را نمی شناسند زیرا ارتباطی به جهان آنها ندارم. زمانی به همراه یک وزیر به جایی رفتم و فردی از وزیر پرسید که این مرد کیست؟ و وزیر در پاسخ گفت این یک سفید پوست است که همراهم به اینجا آورده ام. به گفته گیتس زمانی که برای خوردن غذا و حفظ سلامتی خود در تقلا و کشمکش باشی، شاید درباره افرادی مانند "مایکل جوردن" یا " محمد علی کلی" چیزهایی به گوشت بخورد اما قطعا بیل گیتس را نمی شناسی.

گیتس یک کتاب خوان حریص است. وی در خانه شگفت انگیز، فناورانه و مشهورش در واشنگتن کتابخانه ای مملو از کتابهای مختلف دارد. با این حال بر روی شکل قدیمی کتابها تعصب خاصی ندارد و معتقد است ابزارهای الکترونیکی کتاب خوان نیز چندان بد نیستند. وی معتقد است به زودی کتاب خوانی دیجیتال بر کتابهای قدیمی چیره خواهند شد زیرا سبک ترند و اشتراک گذاری مطالب آنها بسیار هیجان انگیز است.

یکی از افتخارات وی در کتابخانه اش Codex Leicester است، دفترچه یادداشت لئوناردو داوینچی است که در سال 1994 به قیمت 30.8 میلیون دلار خریداری کرده است. گیتس می گوید فرد بسیار خوش شانسی است که این دفترچه را دارد زیرا همواره مبهوت توانایی های داوینچی در ارائه علم به سبکی جدید بوده است. وی همچنین اسنادی از آیزاک نیوتن و آبراهام لینکلن را نیز در اختیار دارد.

گیتس درباره تکنولوژی همچنان کنجکاو بوده و معتقد است رخداد بزرگ بعدی در فناوری جهان فناوری تشخیص صدا و مکالمات است. وی در توئیتر و فیس بوک عضو است، اما با فیس بوک مشکل کوچکی دارد، تعداد درخواستهای دوستی با وی در صفحه اش از کنترل خارج شده است. بنیانگذار جوان فیس بوک، مارک زاکربرگ نیز از دوستان نزدیک گیتس است،  زاکربرگ نیز بخش بزرگی از ثروت خود را اهدا کرده است و از این رو گیتس وی را شایسته احترام می داند زیرا از سنی بسیار کمتر از وی آغاز به انجام کارهای خیر کرده است.

گیتس در برابر واژه میراث عکس العمل تندی از خود نشان داد، به اعتقاد وی ارث و میراث امری احمقانه است. وی می گوید اگر مردم دریابند که تعداد مرگ کودکان از سالانه 9 میلیون به چهار میلیون رسیده است، کار بزرگی انجام شده است. گیتس می گوید: "کار جدیدم را بیشتر از کار سابقم دوست دارم. با انسانهای باهوش زیادی کار کرده ام، برخی کارها درست پیش رفته اند و برخی نه، اما زمانی که در نهایت دریابم که آنچه انجام داده ام به انسانها قدرت می دهد، این یعنی اتفاق بسیار خوبی رخ داده است.

"من واکسن مالاریا را می خواهم، زمانی که به یکی از آن برسم، باید پول کافی برای عرضه آن به همه انسانها را به دست  بیاورم، البته تاثیر چنین کشفی به اندازه ای بزرگ خواهد بود که راهی برای تهیه پول پیدا خواهم کرد. درک علم و گسترش مرزهای آن چیزی است که من را بی نهایت خشنود می سازد. آنچه اکنون به آن مشغول هستم فراگیری ریاضیات و ریسک پذیری است. نیمه اول زندگی من آماده سازی خوبی برای نیمه دوم آن بوده است."

اظهارات جالب شوالیه مایکروسافت/ کودکان دومین ثروتمند دنیا در حسرت آی-پاد!
"بیل گیتس" بنیانگذار شرکت بزرگ مایکروسافت در میان دیوارهای شیشه ای ساختمان 500 میلیون دلاری، فناورانه و دوستدار محیط زیست بنیاد خیریه بیل و ملیندا گیتس در سیاتل به سوالات دیلی میل درباره زندگی خصوصی و حرفه ای اش پاسخهای جالب و خواندنی داده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، گیتس می گوید این ساختمان منحصر به فرد و پاک زاییده تخیلات همسرش ملیندا بوده و وی تنها چکهای مربوط به آن را امضا کرده است.

به نظر می آید گیتس، فردی که موفق به بنای شرکتی چند میلیارد دلاری شده است، رفتارهای بسیار خام و ضمختی از خود نشان می دهد و آشنایی چندانی با ظرافتهای زندگی اجتماعی ندارد. صدای او بسیار بلند است، در هنگام صحبت کردن حرکت نمی کند و حین پاسخ دادن به سئوالات خبرنگار به آرامی و در حالی که دستهایش را به یکدیگر قفل کرده است، صندلی خود را تاب داده و با یک خودکار بازی می کند.

بیل گیتس تا سن 55 سالگی بارها و بارها بر روی جلد مجله فوربس خودنمایی کرده است. وی به عنوان بنیانگذار شرکت مایکروسافت به همراه پل آلن در سال 1975 اولین سنگ بناهای شرکتی نرم افزاری با ارزشی غیر قابل تصور را بر روی هم چیدند، ارزشی که در بیشترین حالت به 400 میلیارد دلار رسیده است.

گیتس دوستان مشهور زیادی در سرتاسر جهان دارد و در سال 2005 وی توسط ملکه انگلستان عنوان افتخاری شوالیه را دریافت کرد. وی اکنون رسما دومین مرد ثروتمند جهان به شمار می رود و با اهدای 28 میلیارد دلار به خیریه، اکنون دارایی وی به 56 میلیارد دلار رسیده است.

با این همه گیتس معتقد است پول زیاد نمی تواند برای سه فرزند 15، 12 و 9 ساله اش چندان مفید باشد. وی باور دارد این سه تنها بخشی جزئی از ثروت وی را دریافت خواهند کرد و باید راه زندگی خودشان را به تنهایی بیابند.

گیتس جوان در دفتر مایکروسافت

گیتس می گوید تا سن 20 سالگی حتی یک روز هم به مرخصی نرفته است. وی در مورد کار بسیار متعصب بوده است که البته اکنون کمی از میزان آن کاسته شده است. وی در پاسخ به این سوال که آیا در برابر درخواستهای مکرر فرزندانش برای داشتن یک آی-پد، آی-فن و یا آی-پاد تسلیم شده است یا نه؟ با چهره ای جدی می گوید آنها جایگزین تحت ویندوز این ابزارها را دارند. آنها دستگاه پخش موسیقی Zune را در اختیار دارند که دستگاه قابل حمل و تحت ویندوز بسیار خوبی است، به گفته گیتس فرزندانش بچه های محروم از فناوری نیستند.

گیتس درباره اینکه آیا جایگاه مایکروسافت در قلبش توسط بنیاد خیره اش جایگزین شده است یا نه می گوید: تمامی روزهای باقی مانده از زندگی من به این بنیاد خیریه اختصاص یافته است. گیتس در سال 2008 از کار در شرکت مایکروسافت بازنشسته شد و بسیاری باور دارند خروج وی از این شرکت به نوعی منجر به رکود فعالیتهای مایکروسافت شده است. او می گوید هرگز دوباره به مایکروسافت باز نمی گردد و آن را مشغولیتی نیمه وقت می داند.

اکنون دارایی بنیاد خیریه گیتس 37.1 میلیارد دلار است که گیتس می خواهد تمامی آن را در راه خیریه صرف کند. بنیاد خیریه بیل و ملیندا گیتس کار خود را از سال 1994 و در پی رویداد ناگوار مرگ مادرش که گیتس را وادار به تفکر درباره فرارسیدن مرگ خود کرد، آغاز کرده است. وی تصمیم گرفت برای بیماری هایی که کشورهای فقیر را مورد هجوم قرار می دهند، واکسن تولید کند، ساده ترین راه برای کمک به افراد فقیر.

چهره خندان بیل گیتس در زمان بازداشت به جرم رانندگی بدون گواهینامه

گیتس در پاسخ به این سوال که چرا درمان سرطان را جایگزین تولید واکسن نکرده است می گوید: شعار بنیاد ما این است: جان همه انسانها به یک اندازه ارزشمندند. زمانی که در سه سالگی از ابتلا به مالاریا جان خود را از دست بدهی، با اینکه در 70 سالگی در اثر حمله قلبی یا سرطان بمیری تفاوت زیادی وجود دارد. همچنین جهان برای درمان سرطان بودجه زیادی را اختصاص داده است از این رو ثروت یا فقر نمی تواند بر روی درمان شدن بیماران سرطانی چندان تاثیر گذار باشد.

وی طی جدیدترین تلاشهای خود برای جمع آوری هزینه در انگلستان برای تولید واکسن به کمک دیوید کمرون نخست وزیر این کشور در حدود 3.7 میلیارد دلار کمک نقدی جمع آوری کرده است که می تواند هزینه واکسیناسیون 243 میلیون انسان را در برابر بیماری هایی مانند ذات الریه و سرخک در فقیرترین کشورهای جهان تامین کند. کمرون و گیتس امیدوارند این پول بتواند طی چهار سال آینده جان چهار میلیون انسان را از مرگ نجات دهد.

وی با شنیدن این سوال که آیا تمامی کمکهای خارجی واقعا به دست افراد نیازمند می رسد یا نه کمی ناراحت شد به ویژه با شنیدن نام رابرت موگابه در زیمبابوه. وی می گوید هیچ کس از طریق دولت موگابه به زیمبابوه کمکی نمی کند. موسسه های خیریه ای مانند برنامه جهانی غذا به پایگاه های اصلی می روند. گیتس می گوید زمانی که واکسنی خریداری می شود، درباره آن دقت بسیار زیادی به عمل می آید، تخفیفهای ویژه گرفته می شود، تعداد کودکانی که واکسنها را دریافت می کنند تحت کنترل است و افرادی مانند موگابه نمی توانند واکسنها را انبار کنند.

به گفته گیتس کشورهایی که کمکهای نقدی دریافت می کنند درجه بندی می شند، برای مثال کره طی یک نسل از یک کشور گیرنده کمک به یک کشور کمک کننده تبدیل شد، چین نیز بخشی از دریافتهای خود را متوقف کرده و اکنون یک کشور خنثی است اما هندوستان با وجود میلیونرهایی که دارد همچنان برای کنترل میزان مرگ و میر در میان کودکان به کمک نیاز دارد.

بیل و ملیندا گیتس بنیانگذاران بنیاد خیریه گیتس

وی می گوید افرادی که در این کشورها با وی ملاقات کرده اند، با وجود شهرت بالایی که در کشورهای غربی دارد، او را نمی شناسند. در واقع گیتس در کشورهای فقیر هیچکس نیست. وی می گوید: آنها من را نمی شناسند زیرا ارتباطی به جهان آنها ندارم. زمانی به همراه یک وزیر به جایی رفتم و فردی از وزیر پرسید که این مرد کیست؟ و وزیر در پاسخ گفت این یک سفید پوست است که همراهم به اینجا آورده ام. به گفته گیتس زمانی که برای خوردن غذا و حفظ سلامتی خود در تقلا و کشمکش باشی، شاید درباره افرادی مانند "مایکل جوردن" یا " محمد علی کلی" چیزهایی به گوشت بخورد اما قطعا بیل گیتس را نمی شناسی.

گیتس یک کتاب خوان حریص است. وی در خانه شگفت انگیز، فناورانه و مشهورش در واشنگتن کتابخانه ای مملو از کتابهای مختلف دارد. با این حال بر روی شکل قدیمی کتابها تعصب خاصی ندارد و معتقد است ابزارهای الکترونیکی کتاب خوان نیز چندان بد نیستند. وی معتقد است به زودی کتاب خوانی دیجیتال بر کتابهای قدیمی چیره خواهند شد زیرا سبک ترند و اشتراک گذاری مطالب آنها بسیار هیجان انگیز است.

یکی از افتخارات وی در کتابخانه اش Codex Leicester است، دفترچه یادداشت لئوناردو داوینچی است که در سال 1994 به قیمت 30.8 میلیون دلار خریداری کرده است. گیتس می گوید فرد بسیار خوش شانسی است که این دفترچه را دارد زیرا همواره مبهوت توانایی های داوینچی در ارائه علم به سبکی جدید بوده است. وی همچنین اسنادی از آیزاک نیوتن و آبراهام لینکلن را نیز در اختیار دارد.

گیتس درباره تکنولوژی همچنان کنجکاو بوده و معتقد است رخداد بزرگ بعدی در فناوری جهان فناوری تشخیص صدا و مکالمات است. وی در توئیتر و فیس بوک عضو است، اما با فیس بوک مشکل کوچکی دارد، تعداد درخواستهای دوستی با وی در صفحه اش از کنترل خارج شده است. بنیانگذار جوان فیس بوک، مارک زاکربرگ نیز از دوستان نزدیک گیتس است،  زاکربرگ نیز بخش بزرگی از ثروت خود را اهدا کرده است و از این رو گیتس وی را شایسته احترام می داند زیرا از سنی بسیار کمتر از وی آغاز به انجام کارهای خیر کرده است.

گیتس در برابر واژه میراث عکس العمل تندی از خود نشان داد، به اعتقاد وی ارث و میراث امری احمقانه است. وی می گوید اگر مردم دریابند که تعداد مرگ کودکان از سالانه 9 میلیون به چهار میلیون رسیده است، کار بزرگی انجام شده است. گیتس می گوید: "کار جدیدم را بیشتر از کار سابقم دوست دارم. با انسانهای باهوش زیادی کار کرده ام، برخی کارها درست پیش رفته اند و برخی نه، اما زمانی که در نهایت دریابم که آنچه انجام داده ام به انسانها قدرت می دهد، این یعنی اتفاق بسیار خوبی رخ داده است.

"من واکسن مالاریا را می خواهم، زمانی که به یکی از آن برسم، باید پول کافی برای عرضه آن به همه انسانها را به دست  بیاورم، البته تاثیر چنین کشفی به اندازه ای بزرگ خواهد بود که راهی برای تهیه پول پیدا خواهم کرد. درک علم و گسترش مرزهای آن چیزی است که من را بی نهایت خشنود می سازد. آنچه اکنون به آن مشغول هستم فراگیری ریاضیات و ریسک پذیری است. نیمه اول زندگی من آماده سازی خوبی برای نیمه دوم آن بوده است."

اظهارات جالب شوالیه مایکروسافت/ کودکان دومین ثروتمند دنیا در حسرت آی-پاد!

 

"بیل گیتس" بنیانگذار شرکت بزرگ مایکروسافت در میان دیوارهای شیشه ای ساختمان 500 میلیون دلاری، فناورانه و دوستدار محیط زیست بنیاد خیریه بیل و ملیندا گیتس در سیاتل به سوالات دیلی میل درباره زندگی خصوصی و حرفه ای اش پاسخهای جالب و خواندنی داده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، گیتس می گوید این ساختمان منحصر به فرد و پاک زاییده تخیلات همسرش ملیندا بوده و وی تنها چکهای مربوط به آن را امضا کرده است.

به نظر می آید گیتس، فردی که موفق به بنای شرکتی چند میلیارد دلاری شده است، رفتارهای بسیار خام و ضمختی از خود نشان می دهد و آشنایی چندانی با ظرافتهای زندگی اجتماعی ندارد. صدای او بسیار بلند است، در هنگام صحبت کردن حرکت نمی کند و حین پاسخ دادن به سئوالات خبرنگار به آرامی و در حالی که دستهایش را به یکدیگر قفل کرده است، صندلی خود را تاب داده و با یک خودکار بازی می کند.

بیل گیتس تا سن 55 سالگی بارها و بارها بر روی جلد مجله فوربس خودنمایی کرده است. وی به عنوان بنیانگذار شرکت مایکروسافت به همراه پل آلن در سال 1975 اولین سنگ بناهای شرکتی نرم افزاری با ارزشی غیر قابل تصور را بر روی هم چیدند، ارزشی که در بیشترین حالت به 400 میلیارد دلار رسیده است.

گیتس دوستان مشهور زیادی در سرتاسر جهان دارد و در سال 2005 وی توسط ملکه انگلستان عنوان افتخاری شوالیه را دریافت کرد. وی اکنون رسما دومین مرد ثروتمند جهان به شمار می رود و با اهدای 28 میلیارد دلار به خیریه، اکنون دارایی وی به 56 میلیارد دلار رسیده است.

با این همه گیتس معتقد است پول زیاد نمی تواند برای سه فرزند 15، 12 و 9 ساله اش چندان مفید باشد. وی باور دارد این سه تنها بخشی جزئی از ثروت وی را دریافت خواهند کرد و باید راه زندگی خودشان را به تنهایی بیابند.

گیتس جوان در دفتر مایکروسافتگیتس می گوید تا سن 20 سالگی حتی یک روز هم به مرخصی نرفته است. وی در مورد کار بسیار متعصب بوده است که البته اکنون کمی از میزان آن کاسته شده است. وی در پاسخ به این سوال که آیا در برابر درخواستهای مکرر فرزندانش برای داشتن یک آی-پد، آی-فن و یا آی-پاد تسلیم شده است یا نه؟ با چهره ای جدی می گوید آنها جایگزین تحت ویندوز این ابزارها را دارند. آنها دستگاه پخش موسیقی Zune را در اختیار دارند که دستگاه قابل حمل و تحت ویندوز بسیار خوبی است، به گفته گیتس فرزندانش بچه های محروم از فناوری نیستند.

گیتس درباره اینکه آیا جایگاه مایکروسافت در قلبش توسط بنیاد خیره اش جایگزین شده است یا نه می گوید: تمامی روزهای باقی مانده از زندگی من به این بنیاد خیریه اختصاص یافته است. گیتس در سال 2008 از کار در شرکت مایکروسافت بازنشسته شد و بسیاری باور دارند خروج وی از این شرکت به نوعی منجر به رکود فعالیتهای مایکروسافت شده است. او می گوید هرگز دوباره به مایکروسافت باز نمی گردد و آن را مشغولیتی نیمه وقت می داند.

اکنون دارایی بنیاد خیریه گیتس 37.1 میلیارد دلار است که گیتس می خواهد تمامی آن را در راه خیریه صرف کند. بنیاد خیریه بیل و ملیندا گیتس کار خود را از سال 1994 و در پی رویداد ناگوار مرگ مادرش که گیتس را وادار به تفکر درباره فرارسیدن مرگ خود کرد، آغاز کرده است. وی تصمیم گرفت برای بیماری هایی که کشورهای فقیر را مورد هجوم قرار می دهند، واکسن تولید کند، ساده ترین راه برای کمک به افراد فقیر.

چهره خندان بیل گیتس در زمان بازداشت به جرم رانندگی بدون گواهینامهگیتس در پاسخ به این سوال که چرا درمان سرطان را جایگزین تولید واکسن نکرده است می گوید: شعار بنیاد ما این است: جان همه انسانها به یک اندازه ارزشمندند. زمانی که در سه سالگی از ابتلا به مالاریا جان خود را از دست بدهی، با اینکه در 70 سالگی در اثر حمله قلبی یا سرطان بمیری تفاوت زیادی وجود دارد. همچنین جهان برای درمان سرطان بودجه زیادی را اختصاص داده است از این رو ثروت یا فقر نمی تواند بر روی درمان شدن بیماران سرطانی چندان تاثیر گذار باشد.

وی طی جدیدترین تلاشهای خود برای جمع آوری هزینه در انگلستان برای تولید واکسن به کمک دیوید کمرون نخست وزیر این کشور در حدود 3.7 میلیارد دلار کمک نقدی جمع آوری کرده است که می تواند هزینه واکسیناسیون 243 میلیون انسان را در برابر بیماری هایی مانند ذات الریه و سرخک در فقیرترین کشورهای جهان تامین کند. کمرون و گیتس امیدوارند این پول بتواند طی چهار سال آینده جان چهار میلیون انسان را از مرگ نجات دهد.

وی با شنیدن این سوال که آیا تمامی کمکهای خارجی واقعا به دست افراد نیازمند می رسد یا نه کمی ناراحت شد به ویژه با شنیدن نام رابرت موگابه در زیمبابوه. وی می گوید هیچ کس از طریق دولت موگابه به زیمبابوه کمکی نمی کند. موسسه های خیریه ای مانند برنامه جهانی غذا به پایگاه های اصلی می روند. گیتس می گوید زمانی که واکسنی خریداری می شود، درباره آن دقت بسیار زیادی به عمل می آید، تخفیفهای ویژه گرفته می شود، تعداد کودکانی که واکسنها را دریافت می کنند تحت کنترل است و افرادی مانند موگابه نمی توانند واکسنها را انبار کنند.

به گفته گیتس کشورهایی که کمکهای نقدی دریافت می کنند درجه بندی می شند، برای مثال کره طی یک نسل از یک کشور گیرنده کمک به یک کشور کمک کننده تبدیل شد، چین نیز بخشی از دریافتهای خود را متوقف کرده و اکنون یک کشور خنثی است اما هندوستان با وجود میلیونرهایی که دارد همچنان برای کنترل میزان مرگ و میر در میان کودکان به کمک نیاز دارد.

بیل و ملیندا گیتس بنیانگذاران بنیاد خیریه گیتسوی می گوید افرادی که در این کشورها با وی ملاقات کرده اند، با وجود شهرت بالایی که در کشورهای غربی دارد، او را نمی شناسند. در واقع گیتس در کشورهای فقیر هیچکس نیست. وی می گوید: آنها من را نمی شناسند زیرا ارتباطی به جهان آنها ندارم. زمانی به همراه یک وزیر به جایی رفتم و فردی از وزیر پرسید که این مرد کیست؟ و وزیر در پاسخ گفت این یک سفید پوست است که همراهم به اینجا آورده ام. به گفته گیتس زمانی که برای خوردن غذا و حفظ سلامتی خود در تقلا و کشمکش باشی، شاید درباره افرادی مانند "مایکل جوردن" یا " محمد علی کلی" چیزهایی به گوشت بخورد اما قطعا بیل گیتس را نمی شناسی.

گیتس یک کتاب خوان حریص است. وی در خانه شگفت انگیز، فناورانه و مشهورش در واشنگتن کتابخانه ای مملو از کتابهای مختلف دارد. با این حال بر روی شکل قدیمی کتابها تعصب خاصی ندارد و معتقد است ابزارهای الکترونیکی کتاب خوان نیز چندان بد نیستند. وی معتقد است به زودی کتاب خوانی دیجیتال بر کتابهای قدیمی چیره خواهند شد زیرا سبک ترند و اشتراک گذاری مطالب آنها بسیار هیجان انگیز است.

یکی از افتخارات وی در کتابخانه اش Codex Leicester است، دفترچه یادداشت لئوناردو داوینچی است که در سال 1994 به قیمت 30.8 میلیون دلار خریداری کرده است. گیتس می گوید فرد بسیار خوش شانسی است که این دفترچه را دارد زیرا همواره مبهوت توانایی های داوینچی در ارائه علم به سبکی جدید بوده است. وی همچنین اسنادی از آیزاک نیوتن و آبراهام لینکلن را نیز در اختیار دارد.

گیتس درباره تکنولوژی همچنان کنجکاو بوده و معتقد است رخداد بزرگ بعدی در فناوری جهان فناوری تشخیص صدا و مکالمات است. وی در توئیتر و فیس بوک عضو است، اما با فیس بوک مشکل کوچکی دارد، تعداد درخواستهای دوستی با وی در صفحه اش از کنترل خارج شده است. بنیانگذار جوان فیس بوک، مارک زاکربرگ نیز از دوستان نزدیک گیتس است، زاکربرگ نیز بخش بزرگی از ثروت خود را اهدا کرده است و از این رو گیتس وی را شایسته احترام می داند زیرا از سنی بسیار کمتر از وی آغاز به انجام کارهای خیر کرده است.

گیتس در برابر واژه میراث عکس العمل تندی از خود نشان داد، به اعتقاد وی ارث و میراث امری احمقانه است. وی می گوید اگر مردم دریابند که تعداد مرگ کودکان از سالانه 9 میلیون به چهار میلیون رسیده است، کار بزرگی انجام شده است. گیتس می گوید: "کار جدیدم را بیشتر از کار سابقم دوست دارم. با انسانهای باهوش زیادی کار کرده ام، برخی کارها درست پیش رفته اند و برخی نه، اما زمانی که در نهایت دریابم که آنچه انجام داده ام به انسانها قدرت می دهد، این یعنی اتفاق بسیار خوبی رخ داده است.

"من واکسن مالاریا را می خواهم، زمانی که به یکی از آن برسم، باید پول کافی برای عرضه آن به همه انسانها را به دست بیاورم، البته تاثیر چنین کشفی به اندازه ای بزرگ خواهد بود که راهی برای تهیه پول پیدا خواهم کرد. درک علم و گسترش مرزهای آن چیزی است که من را بی نهایت خشنود می سازد. آنچه اکنون به آن مشغول هستم فراگیری ریاضیات و ریسک پذیری است. نیمه اول زندگی من آماده سازی خوبی برای نیمه دوم آن بوده است."

 

 

 

 

 

 

 

 

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 22:33 | | قالب بلاگفا
پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389
سلام

 

اینم یه داستان خیلی زیبا  اما تلخ

 

اصلا حوصله نداشتم ازتختخواب بیرون بیام مادرم ازآشپزخونه هی داد میزد فرخنده فرخنده بلند شو دختر دیرت شدآآآآ...

چندروز بود همه اش خوابش رو میدیدم شده بود نقش اول تمام خوابهای من. اسمش حمید بود چند سال ازمن بزرگتر بود دریک ماجرای کاملا اتفاقی در یک تالارگفتگو باهاش آشنا شده بودم نه اینکه من دختر جلفی باشم نه اتفاقا خانواه مذهبی دارم و خودم هم آدم مقیدی هستم ...منتهی نوع شغل من در دانشگاه ایجاب میکرد ساعتهای زیادی رو پای کامپیوتر و اینترنت بشینم برای همین بود که بامعرفی یکی از دوستانم با یک سایت گروهی آشنا شدم سایت مفیدی بود تالار گفتگو هم داشت بحث های جالبی میشد به این بحث ها علاقه داشتم و سعی میکردم نقش فعالی در مباحث روزانه داشته باشم .

حمید اطلاعات خوبی داشت همیشه مورد توجه بقیه قرار میگرفت انگار جواب همه سوالات رو داشت نمیدونم ازکجا میاورد اما انصافا بدون فوت وقت جواب خیلی ها رو میداد .

ازش خوشم میومد ولی بخودم اجازه نمیدادم این علاقه رو بروز بدم میترسیدم تصورغلطی پیش بیاره برای همین همیشه باهاش کلنجار میرفتم بااینکار قصد داشتم اول اطلاعات بیشتری ازش بدست بیارم دوم اینکه بقیه فکرکنن ازش خوشم نمیاد.

این بحث ها یکسالی بود مارو بخودش مشغول کرده بود از مسایل اجتماعی و خانوادگی گرفته تا مسایل دینی و سیاسی همه چیز توی سبد بحث های ما پیدا میشد به قول بعضی ها از شیرمرغ تا جون آدمی زاد ...

این بحث ها توجه حمید رو هم به من جلب کرده بود خودش که میگفت اوایلش فقط به چشم خواهری به من نگاه میکرد اما بعدا این رابطه به یک ارتباط تنگاتنگ مبدل شد. چند ماه قبل بخاطر یک مسئله مجبور شدم کسی رو بهش در دانشگاه معرفی کنم همین باعث شد ایمیلمون رو باهم رد و بدل کنیم  این اولین جرقه ارتباط من و حمید بود.

حمید مطالب خوبی برام ارسال میکرد و کوچکترین تصوری از مطالبی که برای هم ارسال میکردیم برامون بوجود نمیآورد اما یک روز باتعجب یک داستان عاشقانه برام فرستاد .

تعجب کردم گفتم شاید اشتباه کرده ولی فرداش یه ایمیل دیگه برام فرستاد که نظرت درباره ایمیل قبلی چی بود؟

من که بهم برخورده بود باهاش تند شدم وجواب بدی بهش دادم ولی اون برام توضیح مفصلی ارسال کرد .متقاعد نشدم ولی ترجیح دادم که به روی خودم نیارم.

یه روز یه ایمیلی فرستاد که منو وادار به فکرکردن کرد. باخوندن این مطلب ازخودم خجالت کشیدم و بعضی از رفتارهام جلوی چشمم رژه میرفتن و عصابم رو داغون میکردن.

براش نامه ای نوشتم و ازش عذرخواهی کردم وسعی کردم یجوری ازدلش دربیارم ولی این نامه کاردستم داد چون حمید پشت بندش ازم خواستگاری کرد.دهنم بازمونده بود این پسره چی درمورد من فکرکرده ؟نه سن و سالمون به هم میخوره نه شرایط اجتماعی خانواده هامون اون تازه دانشجو بود و من داشتم فوق لیسانسمو میگرفتم خلاصه کلی باهم تفاوت داشتیم ولی حقیقتش توی دلم علاقه خالصانه ای رو لمس میکردم که همه اینا رو نادیده میگرفت .

کم کم کار به تلفن کشیدو حمید دست بردار نبود ازم میخواست که جوابش رو بدم ومن بخودم اجازه نمیدادم اینکاررو بکنم چون واقعا تفاوتهای فاحشی داشتیم .

چند ماه بودکه گیرداده بود بیاد باخانواده صحبت کنه ولی من میترسیدم سرخورده بشم برای همین باغرور اجازه نمیدادم حرفش رو ادامه بده ....

تااینکه بایکی از دوستانم مشورت کردم واون بهم گفت :یکبار بگذار بیاد وخودش وضعیت خانواده شمارو ببینه شاید خودش منصرف بشه اگرهم نشد جوابش رو بده خب بگو که نمیتونی باهاش زندگی کنی.ولی واقعیت این نبود ته دلم عالم دیگه ای بپا بود که غرورم اجازه نمیداد زیرپام بگذارمش...

بلاخره دلم رو زدم به دریا و یه روز ازش خواستم از تهران بیاد مشهد تا باهم صحبت کنیم و امروز همون روزه اصلا نای تکون خوردن از جام رو ندارم.

همین فکرا رو میکردم که چشمم رو گردوندم به سمت ساعت دیواری اتاق خوابم ...

وای خدای من ساعت 8 شد من هنوز اینجام ...بلند شدم و سریع مانتو وچادر رو پوشیدم و راه افتادم به سمت دانشگاه مادرم هرچی داد میزد که دختر بیا صبحونه آمده کردم انگار نه انگار

تامحل کارم دردانشگاه فاصله نیم ساعته ای بود که باماشین خودم کمتر از 5دقیقه اون رو طی میکردم .سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت اتاقم اونجا رو مرتب کردم و به آقا رحیم گفتم بره چندتا شاخه گل مریم برام بخره تا اتاقم خوش عطر بشه .

ساعت داشت 10میشد دل توی دلم نبود رفتم سراغ آبسردکن توی راهرو و یه لیوان آب پرکردم وسرکشیدم .همینطور که داشتم میخوردم دور زدم به سمت اتاقم که برگردم دیدم یک جوان جلوی اتاقم داره سرک میکشه .رفتم نزدیک و گفتم بفرمائید ؟ گفت :سلام خانم ببخشید باخانم...کارداشتم گفتم خودمم .یک دفعه نگاهمون به هم تلاقی پیداکرد و عین آدمهای خشک شده به هم نگاه کردیم من زیرلب گفتم :حمیداقا؟ و همزمان اونم زیرلب گفت:فرخنده خانم؟

نمیخواستم متوجه دستپاچگیم بشه خودمو سریع جمع وجور کردم و گفتم :بله و بادست اشاره کردم به طرف اتاق که بفرمائید.

پسرخوبی به نظر میرسید به دلم نشسته بود ولی نباید متوجه میشد که بهش علاقمند هستم ممکن بود سوارم بشه و ازاین علاقه به نفع خودش استفاده کنه .اون روز کلی حرف زدیم واون ازمن گله میکرد که چرا این همه مدت اجازه نداده بیام به خواستگاریش ومن هم هی توجیه میکردم .

ازحرفای حمید فهمیدم که اون پسربزرگ خانواده است و پدرش رو ازدست داده از14سالگی مجبوربوده هم کار کنه هم درس بخونه دوتا خواهر کوچیکتر از خودش هم داشت که خرج اونها رو هم میداد .خواهرش قراربود چند ماه بعد ازدواج کنه برای همین حمید باید سخت کارمیکرد تا بتونه جهیزیه خواهرش رو جور کنه برای همین علاوه برشیفت روز درکارخونه شبها هم دریک کارگاه طلاسازی کار میکرد .شب بیداریهاش پای چشماش گود انداخته بود واستخونهای گونه اش بیرون زده بود معلوم بود سختی زیادی رو داره تحمل میکنه حقا بهش میبالیدم که یک تنه داره بار مادروخواهرها و درس و مشق خودش رو بدوش میکشه و زیر این بار سنگین خم به ابرو نمیاره ...

دونستن اینها علاوه براینکه منو بابت رفتارگذشته ام پیش حمید شرمنده میکرد علاقه ام رو بهش دوچندان کرده بود.

نزدیکهای ساعت 12بود که حرفامون تموم شد حمید بایدبرمیگشت ترمینال تا مجبور نشه یک روز دیگه هم مرخصی بگیره .بعداز خداحافظی وقتی به قامت خمیده اش و نگاهش که ازاون آتیش شعله میکشید نگاه میکردم غم عجیبی قلبم رو میفشرد.دیگه طاقت نداشتم برای همین سریع خداحافظی کردم و برگشتم داخل اتاق و در رو از پشت قفل کردم و ازپنجره قدمهای سنگین حمید رو نگاه میکردم و اشک ازگوشه چشمم جاری میشد بدون اینکه علتش رو بدونم ، انگار نمیخواست مشهد رو رها کنه بالهای این پرنده باخاک مشهد سنگین شده بود .برای آخرین بار برگشت و یه نگاه کوتاهی کردو راهش رو ادامه داد .قرار شده بود حمید بره و این بار با مادر وخواهرش بیاد تا حرفای رسمی بین اونا و پدرو مادر من رد وبدل بشه .

چندروزی بود ازش خبری نبودکلافه شده بودم هی به گوشی موبایلم نگاه میکردم ببینم تماس پاسخ داده نشده ای وجود نداره ؟ولی خبری نبود که نبود .سه روز...پنچ روز...یکهفته ...دوهفته ...نخیرخبری نبود که نبود ازش کفری شده بودم هرچی بدو بیراه بود نثار حمیدو هرچی مرده میکردم که اینقدر هم مگه آدم میتونه پست باشه ؟

نه به اون همه اصرارش ونه به این همه بی تفاوتی میترسیدم پشیمون شده باشه و آبروی من جلوی دوست وهمکارو خانواده بره .همینطوری هم نمیتونستم نگاه سنگینشون رو روی خودم تحمل کنم .توی همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد پریدم بالا درسته تلفنه بود که داشت زنگ میخورد نگاه کردم دیدم ازتهرانه همون شماره ای که حمید باهاش زنگ میزد.گفتم باید حالشو بگیرم. برای همین قطعش کردم .به دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد ومن دوباره قطع کردم.اینکار چندبار تکرار شد.نمیخواستم جوابش رو بدم خیلی ازش دلخوربودم .نامرد پست فطرت منو به بازیچه خودش کرده ...

گوشی رو برداشتم تااگه اینبار زنگ زد هرچی توی دلم هست خالی کنم روی سرش .تازنگ زدمن دکمه OK رو زدم خواستم بگم :بروگمشوهمون جایی که تاحالا بودی...تاگفتم:برو...صدای یک زن اومد که میگفت :الو...الو...

تعجب کردم وجواب دادم :بفرمائید.

-ببخشید فرخنده خانم ؟

-بله خودم هستم !شما؟

- من ریحانه هستم خواهر حمید

آب دهنمو فرو بردم وگفتم :-بله سلام بفرمائید.

-راستش....

چند دقیقه ای برام حرف زد نمیدونم کی روی پاهام بلند شده بودم و خودم خبر نداشتم تمام بدنم خشک شده بود.چیزهایی که شنیده بودم رو باور نمیکردم مگه میشه آخه؟ حتما دروغه حتما منو میخوان بازی بدن گوشی توی کنار گوشم سنگینی میکرد آروم آوردمش پائین وحرفای ریحانه رو دوباره مرورشون کردم....

آره حمید اون روز بعد از خداحافظی بامن به ترمینال میره تابرگرده تهران توی راه اتوبوس تصادف میکنه وحمید پرمیکشه به اسمون حمید حالا شده بود یه کبوتر توی حرم امام رضا(ع) ومن دوباره شرمنده اون و قضاوتهای نابجام .

خواهرش میگفت :تمام ماجراهای بین خودش و من رو دردفترخاطراتش نوشته بود وآخرین بارهم  ازتصمیمش برای اومدن به مشهد نوشته بود وعلتش ..حمید نوشته بود :

امام رضا سلام

ممنونم که منو قابل دونستی و میخای با این وصلت زائرهمیشگیت کنی منو ...

اقاجون قول میدم کبوتر حرمت بشم و روی سرزائرات پربگیرم با بالهای خودم روی سرشون سایه بندازم تا ناراحت نشن ...

ریحانه میگفت :این سفراولین وآخرین سفرحمیدبه مشهد بود...

حرفاش داشت داغونم میکرد.انگار سرم سنگین شده بود.وقتی سرمو بلند کردم دیدم روبروی پنجره فولادم شعاع نگاهم رو دوختم به حرم و اشک همینجوری ازچشمام جاری میشد کمی بالاتر که نگاه کردم یه کبوتر بالای سرم داشت میچرخید...

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 16:11 | | قالب بلاگفا
دوشنبه هجدهم بهمن 1389
هیچوقت به یک زن دروغ نگویید...

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"

عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش

برای ماهيگيري به كانادا برويم"

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا

ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين

لطفا لباس های كافی براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيری مرا هم آماده كن.

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت

راستی اون لباس هاي راحتی ابريشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمی غيرطبيعی است اما بخاطر اين كه

نشان دهد همسر خوبی است دقيقا كارهايی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمی خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهی گرفته است يا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زيادی ماهی قزل آلا،چند تايی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتيم .

اما چرا اون لباس راحتی هايی كه گفته بودم برايم نگذاشتی ؟"

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 2:26 | | قالب بلاگفا
جمعه بیست و چهارم دی 1389
جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند.


پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين

دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد.


جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است

پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر

تمام مي شود




جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد

پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر

حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به

درد نمي آورد




جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است

پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش

شما نمي شود و به او طمع نمي برد




جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است

پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که

خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از

خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد




جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد

پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي

عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد


.


احمد شاملو
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 0:50 | | قالب بلاگفا
دوشنبه بیستم دی 1389
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم …

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود …

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم …

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم …!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا .

جمله نهایی : عیب کار اینجاست که من ” آنچه هستم ” را با ” آنچه باید باشم ” اشتباه می کنم ، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم . /

زنده یاد احمد شاملو
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 3:32 | | قالب بلاگفا
پنجشنبه دوم دی 1389
ستادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

شاگردان جواب دادند:

...

۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم

 

استاد گفت:

 

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

استاد پرسید:

 

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

 

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

 

حق با توست… حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه

 

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

 

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

 

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

 

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

 

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

 

 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

 

زندگی همین است!

 

 

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 16:4 | | قالب بلاگفا
یکشنبه هفتم آذر 1389

او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از  خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

به عزيزانتان بگوييد دوسشان داريد.

امروز بهتر از دیروز و فرداست...
 
 
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 17:32 | | قالب بلاگفا
شنبه بیست و چهارم مهر 1389

 زن عشق می کارد و کینه درو می کند.

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.

آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر این که در طول 25 سال حتی کوچک ترین اختلافی با هم نداشتند.

تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.

سردبیر میگه، آقا واقعا باور کردنی نیست؟

یه همچین چیزی چه طور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:

بعد از ازدواج برای ماه عسل به ... رفتیم، اون جا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.

اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :

"این بار اولته"

دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:

"این دومین بارته"

بعد بازم راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :

چی کار کردی ؟

حیون بیچاره رو کشتی!

دیونه شدی؟

یه نگاهی به من کرد و گفت:

" این بار اولته! "

--------------------------------------------------------

امروز، زندگی را آغاز کن!

 امروز، مخاطره کن!

 امروز، کاری کن!

 نگذار که به آرامی بمیری!

 شادی را فراموش نکن ...

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 22:5 | | قالب بلاگفا
پنجشنبه پانزدهم مهر 1389
«اين اتفاق در سال 2006 ميلادي افتاد»

67 سال پيش يعني در سال 1939 بوريس و آناكوزلوف در دهكده بوروفليانك در نزديكي سيبري با هم پيوند ازدواج بستند. اما فقط 3 روز با يكديگر زير يك سقف زندگي كردند. با شروع جنگ جهاني دوم، بوريس به ارتش روسيه پيوست. وقتي او از جنگ بازگشت آنا و خانوادهاش به سيبري تبعيد شده بودند. بوريس به دنبال همسرش همه جا را جستجو كرد اما نتوانست او را بيابد. به گفته آنا، وقتي بوريس از وي خداحافظي كرد تا به جنگ برود تصور نميكردند كه دوري آنها از يكديگر شصت سال طول بكشد. آنا ميگويد: «حتي من به خود قبولانده بودم كه ممكن است همسرم در جنگ كشته شود، اما فكرش را نميكردم كه زنده باشد و اين مدت طولاني از هم دور باشيم.» وقتي نيروهاي آلماني آنا را به همراه مادر و پدرش دستگير كردند و به عنوان اسير جنگي به سيبري فرستادند، او چند بار تصميم به فرار گرفت اما موفق نشد. آنا ميخواست به هر صورت كه شده بوريس را پيدا كند. حتي به دليل فرار و نافرماني، چندين بار توبيخ و متحمل شكنجه شد. از آنجايي كه او هيچ خبري از بوريس نداشت به حد جنون رسيده بود، از طرف ديگر بوريس نيز از آنا و خانوادهاش بياطلاع بود. زيرا تمام نامههايي كه براي آنان مينوشت بيجواب باقي ميماند.

دو سال پس از جنگ جهاني بوريس به خانه بازگشت. اما اثري از آنا و خانوادهاش نبود. كسي نميدانست آنان به كجا رفتهاند و چه بلايي بر سر آنها آمده است.

جنگ به اتمام رسيده بود اما آنا و مادر و پدرش در سيبري ماندند. زيرا پدر و مادرش آنقدر پير و نحيف بودند كه توان سفر به شهر خود را نداشتند. مادر آنا تصميم گرفت دخترش را مجاب كند، با فرد ديگري ازدواج كند، او به آنا گفت مطمئنا بوريس در جنگ كشته شده و اگر هم زنده باشد در اين مدت طولاني با فرد ديگري ازدواج كرده پس بهتر است فكر بوريس را از ذهنش خارج كند.

  ازدواج نميكنم

مادر آنا براي اينكه دخترش راحتتر بوريس را فراموش كند همه نامهها و عكسهايي را كه بوريس در ابتداي دوران سربازياش برايش فرستاده بود آتش زد تا آنا ياد و خاطرهاي از بوريس در ذهن نداشته باشد و راضي به ازدواج شود. اما آنا با ازدواج مجدد كاملا مخالف بود و پدر و مادرش را تهديد كرد كه در صورت اصرار خودش را آتش ميزند. شرايط سختي بود و آنها حتي نميتوانستند به خاطر تقسيمات مرزي كه صورت گرفته بود از دهكدهاي كه در آن زندگي ميكردند، خارج شوند. از سويي بوريس نيز در غم از دست دادن آنا دچار افسردگي شديد شده بود. او تصور ميكرد آنا و خانوادهاش كشته شدهاند.

  داستان زندگي

 

پس از مدتي بوريس دست به قلم شد و كتابي درباره خود و همسرش كه فقط سه روز با هم زير يك سقف زندگي كرده بودند به رشته تحرير در آورد و خاطراتش از دوران جنگ را نيز نوشت. او هيچگاه چشمان اشكبار همسرش را موقع خداحافظي فراموش نميكرد.

سالها گذشت. بعد از گذشت 67 سال، بوريس يك پيرمرد 80 ساله شده بود. او تصميم گرفت به سيبري برود، اما در سيبري دست سرنوشت او را با پيرزني آشنا كرد كه عليرغم شكسته و پير شدن صورت چشمان آشنايي داشت او آنا بود، آنا هنوز زيبايي دوران جواني خود را حفظ كرده بود. لااقل براي بوريس اينگونه به نظر ميرسيد. آنا پيرمردي را ديد كه در برابر حياط خانه وي ايستاده. چشمان كمسوي او به زحمت توانست بوريس را تشخيص دهد. خوب دقت كرد و بالاخره بوريس را شناخت. اين زن و شوهر كه مدت 60 سال از هم دور مانده بودند و هر دو تصور ميكردند كه همسرشان را از دست دادهاند همديگر را يافتند و زندگي خود را همچون يك زوج جوان از سر گرفتند.

آنها دوشبانه روز فقط روبهروي هم نشسته بودند و همديگر را مينگريستند و خاطرات 60 سال دوري از يكديگر را براي هم تعريف ميكردند. به واقع آن دو 67 سال به ياد يكديگر زندگي كردند و دست سرنوشت آنان را دوباره به هم رساند تا اين وفاداريشان را جبران كند.

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 1:3 | | قالب بلاگفا
سه شنبه سیزدهم مهر 1389
وقتی که رفتم به طرفش سرمو انداختم پایین. آخه روم نمی شد بهش نگاه کنم. خیلی خجالت می کشیدم. با خودم میگفتم که همینطوری سر به زیر میرم تا نزدیکش بشم و خودش سرمو بلند کنه.

لحظات عجیبی بود...

حس عجیبی داشتم ...

انگار روی زمین نبودم...

کمی مکث کردم با خودم گفتم ؛ شاید دوست نداشته باشه اصلا منو ببینه. آخه گفته بود فکر نکنی من متوجه خیانتت نمیشما.یادمه ،گفتم بهش، مگه تو همه جا دوربین مداربسته یا مخفی گذاشتی؟ گفت هی ! چیزی تو همین مایه ها!

خلاصه اینکه اضطراب داشتم و  می ترسیدم ، گقتم حالا میریم دیگه هرچی باداباد...

رفتم جلو ....

سایه شو دیدم ...

متوجه شدم بهش رسیدم ...چه عظمتی ...

گفت: سرتو بگیر بالا از طرف راستم هفت بار بچرخ... گفتم آهان! یعنی میخوای بگی بچرخ تا بچرخیمه دیگه، آره؟

 گفت: نه،  من هستم تو بچرخ...یعنی باید دورم بگردی . گفتم دورت میگردم ،همین؟ ما که از اول دورت میگشتیم...

 گفت : نه این بار خیلی فرق داره خیلی !

گفتم: چرا ؟یه جوری حرف میزنی ؟ دلم لرزید بابا! میشه یه جوری حرف بزنی منم بفهمم؟

گفت : نه ! تو هیچوقت نخواهی فهمید، هیچوقت!

 گفتم :چرا؟

گفت : تو حالا دور بزن تا بگم ولی برنگردی پشت سرتو نگاه کنیا ،  فقط جلوتو نگاه کن.

گفتم : باشه چشم،  تو جون بخواه فدات شم...

دور زدم  دور زدم  دور زدم  گفتم: بازم دور بزنم ؟

گفت: آره دور بزن ...

وباز  دورزدم  دور زدم  دور زدم دور آخری بود ،

گفتم : نمیخوای بگی؟

گفت: باشه میگم؛

 میدونی چرا اینقدر بهت گفتم دورم بزنی؟ گفتم: باور کن نه ! سر در نمیارم...

گفت: عزیز من ! بعد گفت؛ بی خیال ولش کن بعدا بهت میگم...

گفتم: بگو دیگه بابا! به خدا طاقت ندارم دیگه.

گفت : خواستم مثل سر پرگار اونقدر دورم بزنی  تا  خطی که دورم کشیدی  پررنگ بشه و  پاک نشه  تا  مال خود خودم بشی...

تا اینو گفت،  خوشحال شدم و برگشتم ببینم خطم پررنگ شده یا نه؟

یکی گفت :حاجی طوافت با طل شد داداش. برو از اول...


یادش بخیر سفر مکه ی پارسال...

انشاء الله قسمت همه ی دوستان.

راستی خانومم الان مکه ست. خوش به حالش...

 به ظهور ظهر شده سایه شده کم ، خم ابرو گشا تا که در این دم ، من آفتاب گریز ، با همه ی قبح نمایان و نهانم ، بشوم در حرم لطف امانت
یا صاحب الزمان ادرکنی...
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 17:24 | | قالب بلاگفا
پنجشنبه هشتم مهر 1389
سلام دوستان...

من برگشتم...

یعنی دیروز رسیدم منتهی خیلی خسته بودم حال آپ نداشتم....

امروز یه داستان خوندم خیلی جالب بود گفتم براتون بزارم شاید خوشتون بیاد...

موفق باشید...


پند سقراط


روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت:چرا رنجیدی؟مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."

سقراط پرسید:....

"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

 بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 17:14 | | قالب بلاگفا
جمعه بیست و نهم مرداد 1389

 سال 1974 مجله "گاید پست" گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود.

ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می‌دانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ می‌زند و می‌میرد.

علی‌رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می‌دانست وقت زیادی ندارد.

 در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.

او می‌بایست تصمیم خود را می‌گرفت. دستکش‌های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ‌زده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد.

مرد یخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می‌کردند.

کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می‌رفت ؟ 

ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می‌کنیم.

خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید نه تنها او به شما فکر می‌کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می‌کند.

 
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 0:23 | | قالب بلاگفا
یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید ودر نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!!
 
آلبرت انيشتين: دو چيز را پاياني نيست، يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان.
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 17:25 | | قالب بلاگفا
شنبه دوازدهم تیر 1389

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد... اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط  راي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!  آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...  پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!  پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.  ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!   من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!  پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!  در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!  توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد


....ميشه از اين داستان خيلي جاها استفاده كرد....حتي درمورد كنكور

إدوستان باز با عرض معذرت بايد بريم واسه كنكور آزاد...بازم خيلي كم  ميام..تا بعد كنكور  كه هر روز ۳ /۴ تا آپ ميكنيم

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 14:36 | | قالب بلاگفا
جمعه بیست و هشتم خرداد 1389
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 13:14 | | قالب بلاگفا
دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389

حضرت نوح و شیطان


بعد از آنکه حضرت نوح(ع) از کشتى فرود آمد، شيطان به حضورش آمد و گفت: ترا بر من حق و نعمتى است مى‌خواهم شکر نعمت ترا بجا آورده و عوض حق ترا بدهم.


حضرت نوح(ع) فرمود: من اکراه دارم بر تو حقى داشته باشم و تو جزاى حق مرا بدهى. بگو آن چه حقي است که من بر تو دارم؟


گفت: من چقدر بايد زحمت بکشم تا يک نفر را گمراه کنم. تو نفرين کردى و همه به نفرين تو هلاک شدند. حال من فعلا در آسايشم تا خلق ديگر به دنيا آيند و به تکليف رسند تا آنها را به معاصى دعوت کنم!!!


حال به جهت أداى حق تو؛ به تو نصيحت مى‌کنم که از سه خصلت احتراز کن:


اول: «تکبر» نکن، که من به واسطه آن بر پدر تو آدم سجده نکردم و از درگاه ربوبى رانده شدم.


دوم: از «حرص» بپرهيز؛ که آدم به واسطه آن از گندم خورد و از بهشت محروم گرديد.


سوم: از «حسد» احتراز کن؛ که به واسطه آن قابيل برادر خود هابيل را کشت و به عذاب الهى هلاک شد.



حضرت موسی و شیطان



روزى شيطان نزد حضرت موسى(ع) آمد و گفت: تو پيامبر خدا هستى و من از مخلوقات گنهکار خدا مى‌باشم و مى‌خواهم توبه کنم. تو از خدا بخواه تا توبه‌ام را بپذيرد.


حضرت موسى(ع) پذيرفت و براى او دعا کرد. خداوند فرمود: اى موسى! شفاعت تو را در حق او مى‌پذيرم. به او بگو که بر قبر حضرت آدم سجده کند تا توبه‌اش را بپذيرم.


موسى(ع) با شيطان ملاقات کرد و گفت: با سجده بر قبر آدم توبه‌ات پذيرفته مى‌شود.


شيطان گفت: من بر آدم، در وقتى که زنده بود سجده نکردم، اينک چطور بر قبر او که مرده است سجده کنم؟!! هرگز چنين نخواهم کرد!


آنگاه گفت: اى موسى! تو بخاطر آنکه شفاعت مرا نزد خدا نمودى، حقى بر گردنم پيدا کرده‌اى. من به تو نصيحت مى‌کنم که در سه جا مواظب من باش تا هلاک نشوى؛


اول: به هنگام «غضب»، که روح من در آن هنگام در قلب تو، و چشم من در چشم تو مى‌باشد.


دوم: در «جنگها»، زيرا در آن هنگام من رزمندگان را به ياد زن و بچه و خويشان و اقوامش مى‌اندازم تا پشت به جبهه کرده و بگريزند.


سوم: هيچگاه با «زن نامحرم» در يک جا تنها مباش، که من بين تو و او وسوسه خواهم نمود.


 


حضرت یحیی و شیطان


روزى شيطان ملعون در حالى که زنجير و رشته‌هايى در دست داشت، به نزد حضرت يحيى بن زکريا(ع) ظاهر شد.


حضرت يحيى(ع) پرسيد: اى ابليس! اين رشته‌ها چيست که در دست توست؟


شيطان گفت: اين رشته‌ها انواع علايق، أميال و شهوتهايى است که من در فرزندان آدم يافته‌ام.


يحيى(ع) فرمود: آيا براى من نيز از اين رشته‌ها چيزى هست؟


گفت: آرى، هنگامى که از خوردن غذا سير مى‌شوى، سنگين مى‌شوى، به همين سبب نسبت به نماز، ذکر و مناجات خداى خود بى رغبت مى‌شوى.


يحيى(ع) با شنيدن اين سخن فرمود: بخدا سوگند که از اين زمان به بعد هرگز شکم خود را از غذا پر نخواهم کرد.


ابليس هم گفت: بخدا قسم من نيز از اين به بعد هرگز کسى را نصيحت نخواهم کرد.

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 22:35 | | قالب بلاگفا
جمعه هفدهم اردیبهشت 1389
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 13:55 | | قالب بلاگفا
پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389
پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.
اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.
پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.
طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.
پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.
پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.
پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و
با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچکدارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.
پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.
پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.
اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.
امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.
پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.
بهزودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.
یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است
. همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تانازدواج کنم!
چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد.
اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.
این زشت ترینبچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و
با گِلهگفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به اینزشتی است؟
پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.
اما او هم یک عیب کوچکداشت. متوجه نشدی؟!
او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!
همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
اما همگان را برای همیشه هرگز
مواظب باشید فریب نخورید
خواهش می کنم در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید!
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 14:59 | | قالب بلاگفا
چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389
پیرمردی تنها در مینسوتا زندگی می کرد . او می خواست 
مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . . . 


  4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم



هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد ، اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است ، نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 22:59 | | قالب بلاگفا
جمعه سوم اردیبهشت 1389

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض 30 دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.
از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد.


از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد.
خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت 30 دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند.
بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد.
وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد.
نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟
لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟
آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 15:8 | | قالب بلاگفا
جمعه ششم فروردین 1389

داستان كوتاه نامه پيرزن به خدا

 


 

يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌كرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد.

اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من كمك كن

كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند

همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين كه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود

خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي … البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند

[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 2:35 | | قالب بلاگفا
چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388
این متن رو تقدیم میکنم به بهترین دوستانم....

 

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از  رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که  براي نخستين بار به آمريکا رفت.

وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد.حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به  آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»
 
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غمها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود  برخيزيم  و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.
[+] نوشته شده توسط ★ Дli Bi Gham 0632 ★ در 1:4 | | قالب بلاگفا
Template Design by Ali Lafzi Ghazi ::Tarah.somee.com
Copyright © 2007 By SHERMAN http://koolaak.blogfa.com ALL right reserved RSS
ミ★ミکولاکミ★ミ - داستان های جالب